غزل شمارهٔ ۸۳۵

همت من از نشان جاه چون ناوک‌ گذشت

زین نگین نامم نگاهی بود کز عینک‌ گذشت

طبع دون کاش از نشاط دهر گردد منفعل

نیست‌ بر عصمت حرج‌ گر لولی از تنب‌ گذشت

همتی می‌باید اسباب تعلق هیچ نیست

بر نمی‌آید دو عالم با جنون یک‌ گذشت

در مزاج خاک این وادی قیامت کشته‌اند

پای ما مجروح و باید ازتل آهک‌ گذشت