غزل شمارهٔ ۸۴۸

شب هجوم جلوه او در خیالم جا گرفت

آنقدر بالید دل‌ کایینه در صحرا گرفت

ازدل روشن ملایم طینتی را چاره نیست

پنبه خود رایی تواند از سر میناگرفت

سعی‌ گردون از زمین مشکل‌ که بردارد مرا

قطر‌‌ه را ازدست خاک تشنه نتوان واگرفت

در گلستانی ‌که بلبل بود هر برگ گلش

پیکرم را خامشی چون غنچه سرتا پا گرفت