غزل شمارهٔ ۸۴۹
دی حرف خرامش به لبم بالگشا رفت
دل در بر من بود ندانم به کجا رفت
خودداریو پابوس خیالش چه خیال است
میبایدم از دست خود آنجا چو حنا رفت
ما و گل این باغ به هم ساخته بودیم
فرصت تنک افتاد سر و برگ وفا رفت
پیش که گریبان درم ای وای چه سازم
کان تنگقبا از برم آغوشگشا رفت