غزل شمارهٔ ۸۵۳

بعدازین باید سراغ‌من ز خاموشی‌گرفت

داشتم نامی درین یارن فراموشی‌گرفت

پردهٔ ناموس هستی بود آغوش‌کفن

از نفس آیینه تنگ آمد نمدپوشی‌گرفت

دوستان را ما وتو افکند دور از یکدگر

ای غبار آخر سر راه به همجوشی‌گرفت

گر به‌این آهنگ جوشد نغمهٔ ساز وفاق

صورخواهد چون طنین پشه سرگوشی‌گرفت