غزل شمارهٔ ۸۵۴

دل ماند بی‌حس و غمت افشانده بال رفت

این ناوک وفا همه جا پوست‌مال رفت

خلقی ازین بساط به وهم ‌گذشتگی

بی‌نقش پا چو قافلهٔ ماه و سال رفت

زین دشت‌ گرد ناقهٔ دیگر نشد بلند

هرمحملی‌که رفت به دوش خیال رفت

زردوستان تهیهٔ راه عدم کنید

قارون به زیر خاک پی جمع مال رفت