غزل شمارهٔ ۸۵۹
عمرگذشته بر مژهام اشک بست و رفت
پرواز صبح، بیضهٔ شبنم شکست و رفت
از خود تهی شوید و ز اوهام بگذرید
خلقی درین محیط به کشتی نشست و رفت
از نقد و جنس حاصل اینکارگاه وهم
دیدیم باد بودکه آمد به دست و رفت
رفتن قیامتیستکه پا لغز کس مباد
هرچند حقپرست، شد اتشپرست و رفت