غزل شمارهٔ ۸۶۰

دی به‌شبنم‌گریهٔ‌ما نوگلی خندید و رفت

از زبان اشک هم درد دلی نشیند و رفت

از تماشاگاه هستی مدعا سیر دل است

چون‌نفس باید بر این‌آیینه هم‌پیچید و رفت

شمع‌ محفل‌ بر خموشی‌ بست‌ و مینا بر شکست

هر کسی زین انجمن طرز دگر نالید و رفت

زین بیابان هر قدم خار دگر داردکمین

رهروان‌را پیش‌پای خویش باید دید و رفت