غزل شمارهٔ ۸۶۵

هرکس‌اینجا یکدودم‌دکان بسمل چید و رفت

ساعتی ‌در خاک ‌ره‌، ‌لختی به‌خون ‌غلتید و رفت

هرکه را با غنچهٔ این باغ‌کردند آشنا

همچوبوی‌گل به آه بیکسی‌پیچید ورفت

صبح تا طرز بنای عمر را نظاره‌ کرد

رایت دولت به خورشد فلک بخشید و رفت

ای حباب ازتشنگی تا چند باشی جان به لب

دامن امید ازبن‌گرداب باید چید و رفت