غزل شمارهٔ ۸۶۶

به حیرتم چه فسون داشت بزم نیرنگت

زدم به دامن خود دست و یافتم چنگت

دماغ زمزمهٔ بی‌نیازی‌ات نازم

که تا دمید برآهنگ ما زد آهنگت

نقاب بر نزدن هم قیامت‌آرایی‌ست

فتاده در همه آفاق آتش سنگت

به غیر چاک‌گریبان‌گلی نرست اینجا

درین چمن چه جنون‌کرد شوخی رنگت