غزل شمارهٔ ۸۷۱

باز با طرزتکلف آشنا می‌بینمت

جام در دست ز عرقهای حیا می‌بینمت

سرمه درکار زبان‌کردی ز مژگان شرم دار

چند روزی شدکه من پر بیصدا می‌بینمت

اینقدر دام تأمل خاکساریهای کیست

بیشتر میل نگه درپیش پا می‌بینمت

خون مشتاقان قدح‌پیمای نومیدی مباد

گردشی در ساغررنگ حنا می‌بینمت