غزل شمارهٔ ۸۷۳

جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت

چه سنگ بود یارب سایهٔ دیوار مژگانت

تحیر بر سراپای تو واکرده‌ست آغوشی

که چون طاووس نتوان دید بیرون‌گلستانت

کدورت تا نچیند جوهر شمشیر استغنا

به‌جای خون عرق می‌ریزد از زخم شهیدانت

بهارت را فسون اختراعی بود مستوری

قبای ناز چون‌گل‌کرد پیش‌از رنگ عریانت