غزل شمارهٔ ۸۷۴

زهی هنگامهٔ امکان‌، جنون‌ساز غریبانت

زمین و آسمان یک چاک دامن تا گریبانت

کتاب معرفت سطری ز درس فهم مجهولت

دو عالم آگهی تعبیری از خواب پریشانت

کدامین راه و کو منزل‌، ‌کجا می‌تازی ای غافل

به فکر دشت و در مُردی و در جیب است میدانت

به انداز تغافل تا به کی خواهی جنون کردن

غبار انگیخت از عالم به پای خفته جولانت