غزل شمارهٔ ۸۸۰

کار به نقش پا رساند جهد سر هواییت

شمع صفت به داغ برد آینه خودنماییت

دل به غبار وهم و وظن رفت زشغل ما و من

آینه ‌ها به باد داد زنگ نفس‌ زداییت

فقر نداشت این‌قدر رنج خیال پا و سر

خانهٔ کفشدوز کرد فکر برهنه‌پاییت

آینه‌داری خیال شخص تو را مثال‌ کرد

خاک‌چه‌ره‌به‌سر فشاند خاک‌به‌سر جداییت