غزل شمارهٔ ۸۸۳

خواری ‌ست به هرکج‌ منش از راست‌ روان بحث

بر خاک فتد تیر چو گیرد به‌کمان بحث

گویایی آیینه بس است از لب حیرت

حیف است شود جوهر روشن ‌گهران بحث

تمکین چقدر خفت دل می‌کشد اینجا

کز حرف بد و نیک ‌کند کوه ‌گران بحث

با تیشه چرا چیره شود نخل برومند

با خم شده قامت مکن ای تازه‌جوان بحث