غزل شمارهٔ ۸۸۶

تا ز پیدایی به‌گوشم خواند افسون احتیاج

روز اول چون دلم خواباند در خون احتیاج

نغمهٔ‌قانون این‌محفل صلای جودکیست

عالمی را از عدم آورد بیرون احتیاج

حسن ‌و عشقی‌نیست جز اقبال‌ و ادبار ظهور

لیلی این بزم استغناست‌، مجنون احتیاج

تا نشد خاکستر از آتش سیاهی‌گم نشد

تیره‌بختیها مرا هم‌کرد صابون احتیاج