غزل شمارهٔ ۸۸۸

عمری‌ست ‌سرشکی نزد از دیدهٔ تر موج

این بحر نهان ‌کرد در آغوش ‌گهر موج

تحریک نفس آفت دلهای خموش است

بر کشتی ما اره بود جنبش هر موج

دانا ثمر حادثه را سهل نگیرد

در دبدهٔ درباست همان تار نظر موج

سرمایهٔ لاف من و ما گرد شکستی‌ست

جز عجز ندارد پر پرواز دگر موج