غزل شمارهٔ ۸۸۹

عمری‌ست‌که در حسرت آن لعل‌گهر موج

دل می‌زندم بر مژه از خون جگر موج

گر شوخی زلفت فکند سایه به دریا

از آب روان دسته ‌کند سنبل تر موج

د‌ر حسرت‌آن طره شبگون عجبی نیست

کز چاک دلی شانه زند فیض سحر موج

آنجا که کند جلوه‌ات ایجاد تحیر

در جوهرآیینه زند سعی نظر موج