غزل شمارهٔ ۸۹۳

جان هیچ وجسد هیچ ونفس هیچ وبقا هیچ

ای هستی توننگ عدم تا به‌کجا هیچ

دیدی عدم هستی و چیدی الم دهر

با این همه عبرت ندمید ازتو حیا هیچ

مستقبل اوهام چه مقدار جنون داشت

رفتیم و نکردیم نگاهی به قفا هیچ

آیینهٔ امکان هوس‌آباد خیال ست

تمثال جنون‌گر نکند زنگ و صفا هیچ