غزل شمارهٔ ۸۹۹

بازم از فیض جنون آماد شد سامان صبح

می‌دهد چاک گریبان در کفم دامان صبح‌

از گداز پیکرم تعمیر امکان کرده اند

آسمان دودی‌ست از خاکستر تابان صبح

فتح باب فیض در رفع توهّم خفته است

از شکست رنگ شب وامی‌شود مژگان صبح

در جنون وضع‌ گریبانم تماشا کردنی‌ست

همچو زخم‌ دل نمک دارد لب خندان صبح