غزل شمارهٔ ۹۰۲

خجلم ز حسرت پیریی ‌که ز چشم تر نکشد قدح

ستم است داغ خمار شب به دم سحر نکشد قدح

ز شرار کاغذم آب شد تب و تاب عشرت میکشی

که به فرصت مژه بستنی‌کسی اینقدر نکشد قدح

ندمید یک گل ازین چمن‌ که ندید عبرت دلشکن

به‌کجاست فال طرب زدن‌که به دردسر نکشد قدح

ز بنای عالم رنگ و بو اثرثبات طرب مجو

که درین چمن ز می وفا گل بی‌جگرنکشد قدح