غزل شمارهٔ ۹۱۶

حسنی که یادش آینهٔ حیرت آب داد

زان رنگ جلوه کرد که داد نقاب داد

هرجا بهار جلوه او در نظر گذشت

شکی‌که سر زد از مژه بوی‌گلاب داد

یک -جلوه داشت عاشق ومعشوق پیش این

خون ‌گردد امتیاز که عرض حجاب داد

پرواز شوق از عرق شرم‌گل نکرد

خاکم غبارهای تپیدن به آب داد