غزل شمارهٔ ۹۱۷

سیل غمی‌ که داد جهان خراب داد

خاکم به باد داد به رنگی ‌که آب داد

راحت درین بساط جنون‌خیز مشکلست

مخمل اگر شوی نتوان تن به خواب داد

یارب چه مشربم‌ که درین شعله انجمن

گردون می‌ام به ساغر اشک باب داد

اینست اگر شمار تب و تاب زندگی

امروز می‌توان به قیامت حساب داد