غزل شمارهٔ ۹۲۳

گذشت عمر و دل از حرص سر نمی‌تابد

کسی عنانم از این راه بر نمی‌تابد

درای محمل فرصت خروش صور گرفت

هنوز گوش من بی خبر نمی‌تابد

جهان ز مغز خرد پنبه‌زار اوهام است

چه سود برق جنون یک شرر نمی‌تابد

غبار عجز من و دامن خط تسلیم

ز پا فتادگی از جاده سر نمی‌تابد