غزل شمارهٔ ۹۳۵

حسرتی در دل از آن لاله قبا می‌پیچد

که چودستار چمن بر سر ما می‌پیچد

نبض هستی چقدرگرم تپش پیمایی‌ست

موی آتش زده بر خویش چها می‌پیچد

تا نفس هست حباب من و جولان هوس

نیست آرام سری را که هوا می‌پیچد

چه زمین و چه فلک ‌گوشهٔ زندان دل است

ششجهت ‌کلفت این تنگ فضا می‌پیچد