غزل شمارهٔ ۹۴۰

جنون بینوایان هرکجا بخت‌آزما گردد

به سر موی پریشان سایهٔ بال هماگردد

دمی بر دل اگر پیچی‌کدورتها صفاگردد

نبالد شورش از موجی‌که‌گوهر آشناگردد

درشتی را نه آسان‌ست با نرمی بدل‌کردن

دل ‌کوه آب می‌گردد که سنگی مومیا گردد

به‌ هرجا عقدهٔ ‌دل وانگردد، سودن دستی

غبار دانه نتوان یافت گر این آسیا گردد