غزل شمارهٔ ۹۴۵

به عبرت سرکشان را موی پیری رهنمون‌گردد

زند خاکسترش دامن‌که آتش سرنگون‌گردد

ز خودداری عبث افسردگیها می‌کشد فطرت

اگر تغییر رنگی‌ گل‌ کند باغ جنون ‌گردد

گرانی نیست اسباب جهان دوش تجرد را

الف با هرچه آمیزد محال است اینکه نون‌ گردد

جهانی شکند جان لیک جز عبرت‌که می‌داند

که سقف خانهٔ فرهاد آخر بیستون‌گردد