غزل شمارهٔ ۹۵۹

باز بیتابی‌ام احرام چه در می‌بندد

کز غبارم نفس صبح ‌کمر می‌بندد

فکر جولان‌ همه تشویش عبارت‌ سازی‌ ست

فطرت آبله مسضمون دگر می‌بندد

غیر دل‌ گوشهٔ امنی‌ که توان یافت‌ کجاست

به چه امید نفس رخت سفر می‌بندد

عرض‌جوهر ندهی‌، بی‌حسدی‌نیست‌فلک

ورنه چون آینه دستت به هنرمی‌بندد