غزل شمارهٔ ۹۷۰

نه فخر می‌دمد اینجا نه ننگ می‌بارد

بر این نشان‌که تو داری خدنگ می‌بارد

فریب ابر کرم خورده‌ای از این غافل

که قطره قطره همان چشم تنگ می‌بارد

دگر چه چاره به جز خامشی که همچو حباب

بر آبگینهٔ ما آه سنگ می‌بارد

وداع فرصت برق و شرار خرمن کن

به مزرعی که شتاب از درنگ می‌بارد