غزل شمارهٔ ۹۷۶

زمینگیری ز جولانم چه امکانست وادارد

بروب‌رفتن ز خود چون شمع ‌ر هرعضوپا دارد

خط طومار یاهن آرایش مهر جفا درد

به رنگ شاخ‌ گل آهم سراپا داغها دارد

در آن وادی که من دارم کمین انتظار او

غباری ‌گر تپد آواز پای آشنا دارد

زگل باید سراغ غنچهٔ‌گمگشته پرسیدن

که از چشم تحیر رفتن دل نقش پا دارد