غزل شمارهٔ ۹۸۲

بیا ای شعله تا دل فال وصلی از تو بردارد

که این شمع خموش امشب نگاهی در سفر دارد

تماشاگاه معدومی ز من چیده‌ست سامانی

که هر کس چشم می‌پوشد ز خود بر من نظر‌ دارد

به دوش هر نفس از دلگرانی محملی دارم

مگر سعی شرر این کوه را از خاک بردارد

به بو‌ی مژدهُ وصلت دل از خود رفته است اما

چنان نام تو می‌پرسد که پندارم خبر دارد