غزل شمارهٔ ۹۸۵

شمع بزمت چه قدم بردارد

پای ما آبلهٔ سر دارد

گل این باغ گریبان‌چاک‌ست

خنده از زخم که باور دارد

در تکلیف تبسم مگشای

دهن تنگ تو شکر دارد

خاک سامان غبارش کم نیست

نیستی نیز کر و فر دارد