غزل شمارهٔ ۹۸۶

مگو دل از غم و صبر از جفا خبر دارد

سر بریده ز تیغش جدا خبر دارد

چه آرزو که به ناکامی از جهان نگذشت

ز یاس پرس ‌کزین ماجرا خبر دارد

نگار دست بتان بی‌لباس ماتم نیست

مگر ز خون شهیدان حنا خبر دارد

فضولی من و تو در جهان یکتایی

دلیل بیخبریهاست تا خبر دارد