غزل شمارهٔ ۹۸۷

درین ره تا کسی از وصل مقصد کام بردارد

ز رفتن دست می‌باید به جای‌ گام بردارد

د‌ر این‌گلشن‌ ز دور فرصت‌ عشرت چه می‌پرسی

که می خمیازه‌ گردیده است تا گل جام بردارد

من آن صیدم‌ که در عرض تماشاگاه تسخیرم

ز حیرت کاسهٔ دریوزه چشم دام بردارد

به تکلیف بلندی خون مکن مشت غبارم را

دماغ نیستی تا کی هوای بام بر دارد