غزل شمارهٔ ۱۵۸۴

هر که گوید کان چراغ دیده‌ها را دیده‌ام

پیش من نه دیده‌اش را کامتحان دیده‌ام

چشم بد دور از خیالش دوشمان بس لطف کرد

من پس گوش از خجالت تا سحر خاریده‌ام

گر چه او عیار و مکار است گرد خویشتن

از میان رخت او من نقدها دزدیده‌ام

پای از دزدی کشیدم چونک دست از کار شد

زانک دزدی دزدتر از خویشتن بشنیده‌ام