غزل شمارهٔ ۹۸۸

کسی از التفات چشم خوبان‌ کام بردارد

که بر هر استخوان صد زخم چون بادام بردارد

به قدر زخم چون گل شوخیی انداز مستی کن

نمی‌باشد تهی از نشئه هرکس جام بردارد

به طوف دامنت‌ کم نیست از سعی غبار من

اگر خود را بجای جامهٔ احرام بردارد

عتابش باورم ناید که آن لعل حیا پرورد

تبسم برنمی‌دارد چسان دشنام بردارد