غزل شمارهٔ ۹۹۰

هوس‌پیمای فرصت گرد کلفت در قفس دارد

همین خاک است و بس گر شیشهٔ ساعت نفس دارد

لب از خمیازهٔ صبح قیامت تا نمی‌بندی

خم آسودگی جوش شراب خام‌رس دارد

در سعی جنون زن‌، از وبال هوش بیرون آی

به زحمت تا نگیرد کوچهٔ دانش عسس دارد

نه‌تنها شامل هستی‌ست عشق بی‌نشان جوهر

عدم هم زآن معیت دستگاه پیش و پس دارد