غزل شمارهٔ ۹۹۶

شکوه مفلسی ما را به خاموشی علم دارد

سفالین ‌کوس ‌درویشان ز بس‌ خشک است ‌نم د‌ارد

سر در جیب‌، آزاد است از فتراک آفتها

مقیم‌گوشهٔ دل حکم آهوی حرم دارد

پریشان نسخه‌ایم از ربط این اجزا چه می‌پرسی

تأملهای بی‌شیرازگی ما را بهم دارد

تمیز پشت و رویت اینقدر فطرت نمی‌خواهد

عدم آنجاکه هستی‌گل‌کند .ستی عدم دارد