غزل شمارهٔ ۱۰۰۲

ز شرم سرنوشتی‌کز ازل بنیاد من دارد

عرق در چین پیشانی زمین آبکن دارد

بساط ناز می‌پردازم اما ساز فرصت‌کو

مه اینجا پیشتر ز آرایش دامن شکن دارد

به‌این‌فرصت‌بضاعت‌هرچه‌داری‌رفته‌گیر ازکف

گمانی هم ‌کزین بازیچه بردی باختن دارد

وفا جز سوختن آرایش دیگر نمی‌خواهد

همین داغست اگرشمع بساط مالگن دارد