غزل شمارهٔ ۱۰۰۳

سحر آه و گلستان نکهت و بلبل فغان دارد

جهانی سوی بیرنگی ز حسرت کاروان دارد

تأمل‌ گر کنی هر کس به‌ رنگی رفته‌ است از خود

تپشهایی ‌که دارد بحر، گوهر هم همان‌ دارد

نپنداری عبث بر دامن هر ذره می‌پیچم

جهان را گرد مجنون محمل لیلی گمان دارد

دبستان ادب را آن نزاکت فهم اسرارم

که طفل اشک من در خامشی درس روان دارد