غزل شمارهٔ ۱۰۰۴

اگر خضر خطت از چشمهٔ حیوان نشان دارد

عقیق لب چرا چون تشنگان زیر زبان دارد

نمی‌دانم شهادتگاه شوق کیست این وادی

که رفتنهای خون بسمل اینجا کاروان دارد

به‌ این‌ یک غنجه دل‌ کز فکر وصلت کرده‌ام خونش

نفس در هر تپش صبح بهاری پرفشان دارد

تحیر برکه بندم با تماشای‌که پیوندم

خیال حلقهٔ زلفت هزار آیینه‌دان دارد