غزل شمارهٔ ۱۰۰۶

به خیال زنده بودن هوس بقا ندارد

چو حباب جرم مینا سر ما هوا ندارد

سحر چه‌گلستانیم‌که به حکم بی‌نشانی

گل رنگ‌، راه بویی به دماغ ما ندارد

به ‌رموز خلوت ‌دل‌، من ‌و محرمی چه حرف ‌است

که نفس به آن تقرب پس پرده جا ندارد

دل مرده غافل افتد ز مآل کار هستی

سر زنده‌ای ندارد که غم فنا ندارد