غزل شمارهٔ ۱۰۲۱

بهار صبح نفس زین دودم بقا که ندارد

به‌کارگاه فضولی چه خنده‌ها که ندارد

بلند کرده دماغ خیال خیره‌سریها

هزار بام تعین به یک هواکه ندارد

ز دستگاه تو و من درین قلمرو عبرت

به ما چه می‌رسد آخر برای ما که ندارد

فریب محفل هستی مخور که این‌ گل خودرو

ز رنگ و بو همه دارد مگر وفاکه ندارد