غزل شمارهٔ ۱۰۲۲

نفس به غیر تک و پوی باطلی‌ که ندارد

دگرکجا بردم جز به منزلی‌که ندارد

به باد هرزه‌دوی داد خاک مزرع راحت

دماغ سوخته خرمن ز حاصلی که ندارد

به یک دو قطره‌که‌گوهر دمانده است تأمل

محیط خفته در آغوش ساحلی‌که ندارد

بپوش دیده و بگذر که‌ گرد دشت تعلق

هزار ناقه نشانده‌ست در گلی که ندارد