غزل شمارهٔ ۱۰۲۸

عدم زین بیش برهانی ندارد

وجوب است آنچه امکانی ندارد

گشاد و بست چشمت عالم‌آراست

جهان پیدا و پنهانی ندارد

دماغ ما و من بیهوده مفروش

خیال چیده دکانی ندارد

بخند ای صبح بر عریانی خویش

گریبان تو دامانی ندارد