غزل شمارهٔ ۱۰۳۱

مگو رند از می و زاهد زتقوا گفتگو دارد

دماغ عشق سرشار است و هرجا گفتگو دارد

عدم‌ از سرمه ‌جوشانده‌ست‌ شور محفل امکان

تأمل کن خموشی تا کجاها گفتگو دارد

جهان ‌بزمی‌ست‌، نفرین ‌و ستایش‌ نغمهٔ سازش

سراپا گوش باید بود دنیا گفتگو دارد

ز بس برده‌ست افسون امل از خود جهانی را

گر از امروز می‌پرسی ز فردا گفتگو دارد