غزل شمارهٔ ۱۰۳۶

از پنبه اگر آتش سوزان گله دارد

دیوانه هم از خار بیابان گله دارد

در عالم آسودگی از خویش روانیم

موج گهر از چیدن دامان گله دارد

چون اشک عرق‌ریز حجابم چه توان‌ کرد

مستوری عشق از من عریان‌گله دارد

آیینهٔ دل را ز نفس نیست رهایی

دریا عبث از شوخی توفان ‌گله دارد