غزل شمارهٔ ۱۰۳۹

نفس را شور دل از عافیت بیگانه‌ای دارد

ز راحت دم مزن زنجیر ما دیوانه‌ای دارد

غبارم در عدم هم می‌تپد گرد سر نازی

چراغم خامش است اما پر پروانه‌ای دارد

تعلق باعث جمعیت است اجزای امکان را

قفس در عالم آشفته‌بالی شانه‌ای دارد

چه ‌سوداها که‌ شورش نیست در مغز تهی‌دستان

جنون‌گنج است و وضع مفلسی ویرانه‌ای دارد