غزل شمارهٔ ۱۰۴۱
خیال خوشنگاهان باز با شوخی سری دارد
به خون من قیامت نرگسستان محضری دارد
من و سودای خوبان ، زاهد و اندیشه ی رضوان
در اینحسرتسرا هرکسسریدارد سریدارد
روا دارد چرا بر دختر رز ننگ رسوایی
گر از انصافپرسی محتسب هم دختریدارد
به عبرت آشنا شو از جهان ننگ بیرون آ
مژه نگشودهای این خانهٔ وحشت دری دارد