غزل شمارهٔ ۱۰۵۵

من و حسنی‌که هرجا یادش از دل سر برون آرد

به دوش هرمژه صد شمع چشم تر برون آرد

کمینگاه دو عالم حسرتم امید آن دارم

که فیض جلوه یک اشکم نگه‌پرور برون آرد

زگرمیهای لعلش گر دل دریا خبرگردد

حباب‌آسا به لب تبخاله ازگوهر برون آرد

به صحرای قیامت قامتش‌ گر فتنه انگیزد

به رنگ‌گردباد آه از دل محشر برون آرد