غزل شمارهٔ ۱۰۵۷

احتیاجی که سر مرد به خم می‌آرد

آبرو می‌برد و جبههٔ نم می‌آرد

همه ‌کس ‌گرسنهٔ ‌حرص ‌به ‌ذوق سیری‌ست

رنج باری‌که‌کشد پشت شکم می‌آرد

ترک سیم و درم از خلق چه امکان دارد

پشت دست است‌که ناخن ز عدم می‌آرد

کامجویان طلب همت از افسوس‌کنید

که ز اسباب جهان دست بهم می‌آرد